تبليغاتX
مانند زندگي
 

 با اجازه!

 "مهدي سحابي" در گذشت.

(خبر را از رسانه هاي آن سوي درياها كه بيش از صدا و سيماي اين جا به ريشه هاي اين خاك ودانه هاي نهان و آشكار زير برفش ارزش مي نهند ،ميشنويم!)

 

با او "سيلونه" ، "پروست" و...را شناختيم – باز شناختيم. خط نقطه ، انديشه هايشان را رج زديم و       " در جستجوي زمان از دست رفته" چيزي گويي دست نيافتني از خودمان را     بار ديگر بل ، به دست آورديم.

 

غياب او را در اين دوران پر هياهوي بي صدا به جامعه ادبي ايران و جهان ،كارگران     چاپخانه هاي انتظار و همه چشمهايي كه حروف سربي الفبا را جاني سبز مي بخشند تا در گلخانه  جان جانان جهان ، شور شعر و شعور را باز بردمند ،صميمانه تسليت مي گوييم و ....

                           كتابهايش را ورق مي زنيم تا باور داشته باشيم كه او هنوز زنده است.

                                                                                                    همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 9:19 |
 

 با اجازه!

در روزنامه روزان- شنبه شانزدهم آبان ماه هزار و سيصد وهشتاد و هشت شمسي چنين آمده است:

تهيه كننده كمپاني آپوكاليپس فيلمز با ارسال نامه اي به خانه سينما خواستار رفع مشكلات موجود و امكان حضور پناهي در ساخت آخرين محصول اين شركت شد.

در متن اين نامه آمده است:

آقاي عسگر پور عزيز / مديرعامل خانه سينما

با حيرت بسيار آگاه شديم كه فيلمساز معتبر جهاني جعفر پناهي از مسافرت به خارج محروم شده است. آقاي پناهي تهران را به قصد ملاقاتي با ما در پاريس براي گفت و گو در باره شركتش درپروژه آينده ما ترك مي كرد كه گذرنامه اش در فرودگاه ضبط شد. ما اين نامه را به اين نيت مي نويسيم كه محترمانه تقاضا كنيم گذرنامه آقاي پناهي به وي بازگردانده شده و هيچگونه ممنوعيتي بر آزادي مسافرت او اعمال نشود.

در سالهاي اخير، ايران سازنده برخي از تحسين برانگيز ترين فيلم هاي دنيا بوده و جعفر پناهي سهم بزرگي در دستاوردهاي سينماي ايران داشته است.

در واقع ، هيچ ترديدي نيست كه وي يكي از با استعدادترين سينماگران دنياست و ايران به راستي بايد به دستاوردهاي او ببالد.

جامعه جهاني سينما بدون فيلم هاي او و كارهاي ساير فيلمسازان ايراني احساس فقر خواهد كرد.

پروژه ما دعوتي است از جمعي از بهترين فيلمسازان دنيا كه هر يك فيلم بلندي از يك مجموعه را بسازند. فيلمسازاني از آسيا، اروپا و آمريكاي شمالي دعوت ما را پذيرفته اند و براي ما اهميت فراوان دارد اگر فيلمسازي از خاورميانه هم به اين جمع بپيوندد. ما افتخار خواهيم كرد اگر اين فيلمساز جعفر پناهي باشد.

نگراني عميق ما به اين دليل است كه آزادي حركت ، يكي از اساسي ترين حقوق انساني ،از وي سلب شده است. جعفر پناهي تنها نيست . اخيرأ خانم فاطمه معتمد آريا و آقاي           مجتبي مير طهماسب هم از سفر بازداشته شده اند.

جعفر پناهي هيچ گناهي مرتكب نشده و براي ما دشوار است كه درك كنيم اين محدوديت تحميل شده بر او چه حاصلي مي تواند داشته باشد جز اينكه به شأن ايران در صحنه بين المللي فيلم لطمه بزند و حتي بر درك دنيا از جمهوري اسلامي ايران تأثير ناخوشايند بگذارد.ما اميدواريم در وضعيت آقاي پناهي به سرعت و به درستي تجديد نظر شود.

ما انتظار بينش عميق تري داريم.

                                                            با صميميت / اليور دانگي

                                                                                                      

 

اما از آن رو كه هيچ مقام و غير مقام ايراني "همان جايي كه به باور فرانسويان كوته فكر شأني خوشايند در سينماي  جهاني دارد" حاضر و قادر به پاسخگويي به آقاي " اليور دانگي" نبود و  نیست، لذا پس بنابراين ، پاسخ يك آلماني ناشناس شوخ طبع به نام " برتولت برشت " را که ديشب اين شعر را بي اجازه هيچ كس براي ما ارسال نمود به ناچار در اين صفحات درج   مي كنيم. 

 البته پیشاپیش ما بدون قبول هيچ مسئوليتي ، تمامي عواقب احتمالي  بازخواني شعررا متوجه سفير آلمان در ايران و روزي در سفارتخانه آلمان و هيتلر و گشتاپو دانسته  و با دعاي خير براي متوليان  جنگ جهاني دوم و چندم و محصولات كوره هاي نان و آدم سوزي، برای یازماندگان طلب آمرزش می نماییم. 

 

" به چه اميد بسته ايد؟

به اين كه كران ، به سخنان شما گوش بسپارند؟

آزمندان

به شما چيزي ببخشند؟

گرگ ها به جاي دريدنتان ، به شما غذايي بدهتد؟

و ببرهاي درنده

به مهرباني از شما دعوت كنند

كه دندانهايشان را بكشيد؟

به اين اميد بسته ايد؟ "

 

تفسير- از آن رو كه شعر اين شاعر گرامي و شوخ طبع سرشار از مفاهيمي عجيب و غريب چون اميد، غذا، گوش سپردن و مهرباني است و درك آن از عهده اين حقير خارج است ، لذا اين امر دشوار را بر عهده خوانندگاني كه شايد روزي روزگاري اين مفاهيم را درك كرده اند، گذارده و تعبير و تفسير را به زماني ديگر  وا مي نهيم :

شرح اين هجران و اين خون جگر                   اين زمان بگذار تا وقت دگر

 

همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 8:4 |
 

مي گويمش از آن چيزها نداري كه فيلم را درش مي گذاشتيم و تماشا      مي كرديم.

- چه چيز؟

- نامش را به خاطر نمي آورم...در اصل يك ذره بين بود و اصلأ ببين اين طور بود....

و شروع مي كنم شكلش را مي كشم.

و...به خاطر نمي آورد.

 

" چقدر نامها را فراموش مي كنيم و چقدر چيزها را از خاطر مي بريم.

  نام كه از بين مي رود چه بر جاي مي ماند تا خاطره ها را از آن سرشار كنيم؟"

 

                                                     *****

 

هنوز همه آن فيلمها را نگه داشته ام- فريم به فريم ، در يكي از آن جعبه شكلاتهاي قديمي كه عكس كوچه اي از كانتربري انگليس بر روي آن نقش بسته است و چقدر از كودكي ام را از كنار كتابخانه اي پر از كتابهاي شكسپير   تا انتهاي آن پيش رفته ام و بن بست تاريك مرا به خود بازگردانده است ميانه كوچه هاي خواب الوده شهر پير!

 

در جعبه را كه مي گشايي فيلمها هستند و عكس برگردانهاي برج ايفل ، كاكتوس،اهرام مصر و...آسياب بادي كه در جايي از هلند حتمأ مي چرخد و آتشفشاني كه در ژاپن مي غرد...و تو نه بر هيچ كاغذي كه تنها بر ذهنت حك كردي و هيچ كس ، نقش رويايش را هرگز نمي يارست.

 

آي دور دورهاي ذهن!

 

در كدام فريم  كارگرداني روياي هرگزرا نقش مي زنم؟

در كدام پلان كدام فيلم نقشبندان روياي هرگز را بر خواب مژگان طرح        مي زنيم؟

 

همين!

 

                                               *****

+ نوشته شده توسط همسايه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 14:18 |
 

"ابتدا شما را ناديده مي گيرند ،سپس به شما مي خندند ،پس از آن با شما مبارزه مي كنند ،......

.....زان پس پيروز مي شويد."  

                                                             مهاتما گاندي رهبر فقيد همه ناديده گرفتگان پيروز

همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 13:54 |
 

با اجازه!

 

تو در دوران دانشجويي ات "فيكس" شده اي – همسرم مي گويد. واين اصطلاح "فيكس" شدن را از دوست كارشناس ارشد روانشناسي اش وام گرفته است كه خود در ترمهاي خاطره برانگيز دانشگاهي و كتابهاي درسي كه تا حد نمره "الف"  ونه راهكارهايي براي درمان درد هاي بيشمار جامعه براي او ارزش داشته اند ،"فيكس" شده است.

...و اين "فيكس" شدن را با اندكي مسامحه مي توان " قالب پذيري"، منجمد شدن در يك استيل خاص و با اندكي بيشتر بينش بغض آلود و انگ زننده متداول "در جا زدن" ،" تحجر" و عقب ماندگي ذهني ترجمه كرد .

 

و همين دوست همسر من در حال تماشاي آخرين برنامه مفرح ماهواره، به "همسايه شما" كه از اين تصاويرو مفاهيم  اجق وجقي بيگانه سر در نمي آورد، مي گويد:تو رشد نكرده اي ، در آن مفاهيم كلاسيك در جا زده اي ،با تمدن به پيش نرفته اي و در دوران كودكي ات "فيكس" شده اي.

...و او راست مي گويد. همسر من راست مي گويد و بسياري از كانالهاي ماهواره اي كه هيچ كدامشان البته كودك نيستند و در تعابير ي ديگرگونه از" انسان" ، "خدا" ، "اخلاق" يا ( گريز انسان ازخدا و اخلاق ) "فيكس" شده اند.

 

اما من اعتراف مي كنم كه با اجازه يا بي اجازه در دوران دانشجويي ام "فيكس" شده ام وهميشه نيز در آن دوران باقي خواهم ماند با حس عطشناك آرمانخواهي پاك كودكانه اي كه همواره مرا در امتداد خاطرات سبز روزي روزگاري رستاخيز جهان،بر پاي داشته است تا مبادا در ارتفاع يك ميز حقير شوم و از چهار چوب  پاي بند يك صندلي به قعر تمام معتقدات سابقم سقوط كنم.

بله ، من در دوران دانشجويي ام "فيكس" شده ام – در حسرت سرماي شبهايي كه پتوهامان را به هم وام مي داديم تا گرماي دوستانگي مان ، زمستان را رو سياه كند و با قرار و مدارهايمان شوخي مي كرديم بر سر تماشاي تصاوير سياه و سفيد كانال يك يا دو تلويزيوني كه برفكهايش روياهامان را نقش مي زد.

 و " همسايه شما" در دوران كودكي اي "فيكس" شده است كه نوارهاي موسيقي كلاسيك،الكتروني و....را با چه شيدايي گوش مي كرد تا هنوز كه هنوز است وقتي حتي با بهترين و شفاف ترين سيستم پخش ديجيتال همان آهنگها را گوش مي دهد در حسرت نوستالژيك آن روزگاران آه مي كشد: آن موقع يك چيز ديگر بود.همان كه شاملوي بزرگ      مي گويد:

مطلب از اين قرار است:

چيزي فسرده است و نمي سوزد امسال

                          در سينه ، در تنم

 

بله! آن موقع ترسها، وحشتها و لذتها چيز ديگر بود. چيزي تكرارناشدني كه من و "همسايه شما" در آن "فيكس" شده ايم و همين خوب نيست كه لااقل مي دانيم در كجاي زمان "فيكس" شده ايم و كدام رستاخيز را انتظار مي كشيم.       

    

 

بله – خانمها و آقايان!

شايد بسياري از ما در يك دل افسردگي تاريخي "فيكس" شده ايم و تنها به اميد آتشباران بزرگ روز خورشيد است كه شبان و روز اين زمان را تاب مي آوريم كه:                           آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

 

همين!

+ نوشته شده توسط همسايه در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 9:9 |
 

 آه!

لطفأ ببخشيد مرا:

- كوشه دنجي ست اين جا

                       كه دمي بنشينم

و خيال روزان رفته،

         خاطره هاي هرگز ناگفته!

اسب روياي اسير،

               اژدهاي آن كابوس پير!

و فتح هيچ قلعه جادو را- شايد

ذهن بازي بكنم ،

تا مگر:

- دلهره تلخ حيات!

تاب آورد اين روز و

                        شبان را

بر وهم سرد آسمان، زمين

و خواب زمان

          نقش زند.

 

 

 

آه، باري!

اگر گوشه دنجي اين جا

                    آن جا ، هر جا

مرا حوصله كرد:

- لكنت آوازم شايد

 حجم تنهاييم را

               يسرايد.

 

( گوشه دنجي

  بي دغدغه نعره باد

 و

   غوغاي پريشان آن زخم ياد!)

 

گوشه دنجي

          شايد!

+ نوشته شده توسط همسايه در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 8:39 |
 

كسي از من پرسيد:

- همسايه

          كدامين طرفي؟

و نپرسيد:

چقدر ديوار

          در

        پنجره

و آواز ديدار

بين بغض حنجره هامان

                        مانده است.

                                *******

(كسي

از هق هق درها

             و كلون

پنجره هاي زخمي

ديوار ديوار - حصار هيچ فرياد!

گذر خواهد كرد؟)

+ نوشته شده توسط همسايه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 9:50 |
 

من!

  اما هيچ نمي نويسم

تا تو!

 سكوت را آواز دهي

درجمله شبي كه

از

  حرف ستاره هاي داغمه بسته

بر آماسيده است.

+ نوشته شده توسط همسايه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 8:16 |
 

شمشير كه فرود آمد

             قبله بسوخت

وز شكاف فرق تاريخ

دلهره سرخ عدالت چكيد:

- چند خلخال

        درنگ راه بر پاي زن خسته پير

و چقدر كاسه شير و عطر تازه نان

       طعم آن گرسنه ترين كودك تنهاي يتيم

و چقدر عمق

      به چاه خشك زخم ترين درد زمين

تا يكبار حتي

         - ضجه آسمان را

در هرم تشنگي اش بل

                        تازه كند؟

 

آسمان!

در بهت شنگرف شب

          درنگ مي كند

و طلوع!

در قاب خشك خواب

طرح روز را ،خط خط ، بي رنگ مي كند:

- هجرت جان جهان

از هر چه خاك و آب و

                         آفتاب!

 

( سوگند به خداي اين يك لحظه سجود

  ضربت عشق در لمس آنچه بود و نبود

و رهايي

       تا آن سوي معراج گام

                    - حد عبور !

من

  رستگار شدم.)

 

آسمان

    خاك

ستاره ، آفتاب :

- حرمت سرخ رهيدن را

                  بر نبض جهان

آهنگ مي كند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همسايه در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 9:14 |
 

بي ترديد يكي از فراموش ناشدني ترين خاطره هاي سينماي ايران ، فيلم "گوزنها" است.

 

اثري نمونه اي و مثال زدني با كارگرداني تحسين برانگيز "مسعود كيميايي" و بازيگري تكرارناشدني "بهروز وثوقي" كه هنوز ،هيچ گاه ، در هيچ فيلمي ، هيچ هنرپيشه اي نتوانسته آن را بدانگونه بازي – زندگي- نمايد كه من بيننده در همذات پنداري غريبي با او يگانه شوم،همو شوم و مشت كوبان بر ديوار به رفيق چريك فراري ام ضجه رنم : منم مي تونم ، منم مي تونم...

.

.

.

و... فرياد زديم : منم ميتونم .... ما هم مي تونيم.

هجوم نگاهبانان امنيت حصارها را تاب نياورديم ، تسليم نشديم ، در زهر خند واپسين خانه را به آتش كشيديم و....

 

 

چراغها كه روشن شدند ، ما مانده بوديم و دستهاي گره كرده كه تاول تاول نقش ديوار بر آنها حك شده بود- منم ...م ي ت و ن م .

 

گنجشكك هاي اشي مشي از آوار خانه پر كشيدند و جز آتشي هيچ بر جاي نماند در عبور از پرده خاموش!

 

ما توانستيم؟

     

             همين!  

+ نوشته شده توسط همسايه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 10:9 |


Powered By
BLOGFA.COM